شروع آبان ماه
آخر هفته جداً نعمته،وقتی دنیا داره پشت سرت میترکه (این به اون موشک قرض میده و اون یکی پرتاب میکنه و از اون طرف میدونی هزار تا کار داری مثلا تقریبا ۳ ساله که اتاقتو مرتب نکردی و کتابایی که میخونی تو کمد پخش و پلان و درس داری و باید سنتور تمرین کنی و هر پنج دقیقه یکبار دعا کنی که اگر موشک نخورد فرق سرمون،آلودگی هوای اراک به کشتنمون نده)لم میدی رو مبلو میگی آخيش!بلاخره تموم شد
در صورتی که تازه شروع شده و نمیدونی کدوم کارتو باید انجام بدی
برای اینکه خودمو خالی کنم باید اینجا رو پر کنم که متاسفانه هیچی برای نوشتن ندارم
اگر من شروع کنم نوشتن اتاقم مرتب نمیشود،انسان ها درست نمیشوند،کتاب ها سر جای خودشان قرار نمیگیرند و...
اما خب به مراتب نوشتن کار دلچسب تری است و حس بهتری نسبت به مرتب کردن اتاق به آدم میدهد
چرا متنم یهو ادبی شد؟
اینروزا که حس میکنم بزرگ شدم حس بدتری دارم چون کتاب های بچگیم دیگه جذابیتی برام نداره،زندگی اندازه بچگیم قشنگ نیست،خانواده فکر میکنن پخ خاصی هستی ولی خودتم حوصله خودتو نداری و از همه مهم تر دیگه با داداشت نمی شینی تلویزیون ببینی ای بابا...
به جاش سعی میکنم از زندگی فعلیم لذت ببرم که بعدش که بزرگتر شدم حداقل یه چیزی داشته باشم براش حسرت بخورم و بگم اینجا چقدر خوشحال بودی و اینو از دست دادی و خوشبحالت وقتی تو این سن بودی
البته منطقیه آدم همچین حسیو داشته باشه اما حس قشنگی نیست
گفتیم بزرگ شدن رشد کردن بلوغ از دست دادن یه چیزایی و بدست آوردن یه چیزهای دیگه یادم افتاد بگم
این جوشای بی صاحاب من چرا تغییر نمیکنه مگه چند سال قراره این رو بمونی ۴ سال مهمون ما بودی رو صورت و سرمون گذاشتیمت اوکی پاشو برو دیگه
ببخشید من عصبانی شدم خیلی خب فکر کنم کافیه برا امروز دیگه بسه
کات...




شروع آبان ماه 



امیرحسین