بیرون اومدن از غار
بعد از تولدش غیبش زد حتی خود امیرحسین مختاری هم نمیدونست امیرحسین مختاری واقعی کجاست
شاید داشت داخل غار زندگی میکرد غاری با یک چراغ سوخته،یک پنجره بزرگ،یک کمد به هم ریخته،چوب لباسی شلوغ و یک رخت خواب همیشه ولو
توی این غار آهنگ های جدید گوش داد فیلم های جدید...ندید عادت نداشت فیلم ببیند،کار های جدید را تجربه کرد،استفاده اش از گوشی را کم کرد و حتی سعی کرد کمتر درس بخواند
یاد خاطرات بچگی اش افتاد و بغضش گرفت دوست داشت به گذشته برگردد و گذشته خوبش را دوباره تجربه کند،از خودش پرسید:الان چی الان طوری زندگی کردی که ۲ سال دیگه ذوق کنی و بگی کاش ۲ سال پیش بود و توی اون دوران زندگی میکردم؟
توی این مدت سعی کرد زندگی را بفهمد سعی کرد خود پوشالی اش را بُکُشد و کلکسیون بلند بالای نقاب های رنگارنگ و متنوعش را دور بریزد و توی آینه بایستد و ببیند امیرحسین مختاری کیست،اما سوال اینجا بود که بعد از کشتن خود قاتل بود یا مقتول؟
و در نهایت از غار بیرون آمد توی راه چندین ماسک مچاله و رنگ و رو رفته روی زمین دید که یک زمانی برای خودش بود با خودش گفت:برش دار لازمت میشه آدما فقط با نسخه ای که از تو میشناسن ملاقات میکنن چهره واقعیت براشون جذاب نیست
توی فیزیک بردار جا به جایی و مسافت طی شده با هم برابر نیست او سر جای اولش ایستاده بود و همان امیرحسین مختاری ای بود که همه میشناختند اما... دلیل نمیشد چیزی بهش اضافه نشده باشد
عاشق غارش شده بود اما...افراط در هیچ کاری خوب نیست مگه نه؟




بیرون اومدن از غار 
